تبليغاتX
سولغون آراز
مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده .
مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد ( زور زد ) . دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که ” تاوان بده !”

مرد به قصد فرار به کوچه یی دوید، بن بست یافت. خود را به خانه ایی درافکند. زنی آن جا کنار حوض خانه چیزی می شست و بار حمل داشت ( حامله بود ). از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت ( سِقط کرد ). خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نیز با صاحب خر هم آواز شد.
مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه ایی فروجست که در آن طبیبی خانه داشت.

جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در حای بمُرد. پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست !

مَرد، هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افکند.
پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد. او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست !
مردگریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه قاضی افکند که ” دخیلم! “. قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود. چون رازش فاش دید، چاره رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند .



نخست از یهودی پرسید .
گفت : این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم .

قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند !
و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد !
جوانِ پدر مرده را پیش خواند .

گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است. به طلب قصاص او آمده ام .
قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است.حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی !

و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم کرد !
چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت :
قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد. حالی می توان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش !

مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید .
قاضی آواز داد : هی ! بایست که اکنون نوبت توست !

صاحب خر هم چنان که می دوید فریاد کرد :
مرا شکایتی نیست. محکم کاری را، به آوردن مردانی می روم که شهادت دهند خر مرا از کرگی دُم نبوده است.

+ نوشته شده توسط aetmad در جمعه 1388/12/14 و ساعت 11:2 بعد از ظهر |
 
به مرکز عکس زیر توجه کنید:

با ما همراه باشید

۱- در صورتیکه حرکت نقطه متحرک را تعقیب کنید تنها

یک رنگ را می بینید - صورتی !!!

۲- حالا لحظاتی به علامت + که در وسط دایره قرار دارد

خیره شوید . نقطه متحرک را پس از لحظاتی به رنگ سبز

خواهید دید.

۳- حالا زمان بیشتری را بر روی علامت + تمرکز کنید پس

از لحظاتی نقاط صورتی آهسته آهسته ناپدید خواهد شد.

نتیجه :

عجیب اینجاست که هیچ نقطه سبزی در این عکس در کار نیست

و در واقع نقاط صورتی نیز ناپدید نمی شوند.

این دلیل محکمی است که بدانیم ما همیشه دنیای خارج را آنگونه که هست نمی بینیم
ارسال از یک خوننده
+ نوشته شده توسط aetmad در چهارشنبه 1388/12/12 و ساعت 0:54 قبل از ظهر |

کسی را با انگشت نشانه نگیرید

مردی به پدر همسرش گفت

- عده بی شماری شما را بخاطر زندگی زناشوئی موفقی که دارید تحسین می کنند.

ممکن است راز این موفقیت را به من بگوئید؟

پدر با لبخندی پاسخ داد

-هرگز همسرت را بخاطر کوتاهی هایش یا اشتباهی که کرده مورد انتقاد قرار نده.

همواره این فکر را در یاد داشته باش که او بخاطر کوتاهی ها و نقاط ضعفی که دارد

نتوانسته شوهری بهتر از تو پیدا کند.

همه ما انتظار داریم که دوستمان بدارند و به ما احترام بگذارند. بسیاری از مردم می ترسند

وجهه خود را از دست بدهند. بطور کلی، وقتی شخصی مرتکب اشتباهی می شود به

دنبال کسی می گردد تا تقصیر را به گردن او بیندازد. این آغاز نبرد است. ما باید همیشه به

یادداشته باشیم که وقتی انگشتمان را بطرف کسی نشانه می رویم چهار انگشت دیگر

خود ما را نشانه گرفته اند.

اگر ما دیگران را ببخشیم، دیگران هم از خطای ما چشم پوشی می کنند.
ارسال از یک دوست
+ نوشته شده توسط aetmad در چهارشنبه 1388/12/12 و ساعت 0:47 قبل از ظهر |
این رو چه ‌طوری حل می‌کنی؟! فقط یک سؤاله، پس وقت بذار و درباره‌اش فکر کن.
 
از بچه‌های پیش‌دبستانی این سؤال پرسیده شد :
«اتوبوس توی این شکل به کدوم طرف می‌ره؟!»


معما

با دقت به شکل نگاه کن.
اتوبوس توی عکس بالا به کدوم طرف میره؟
می‌تونی جواب بدی؟

(جواب‌های ممکن، چپ یا راست هست)
.
.
.
.

درباره‌اش فکر کن
.
.
.
.
هنوز نمی‌دونی؟
.
.
.
.

باشه، من به‌ات می‌گم.
بچه‌های پیش‌دبستانی همگی جواب دادند: «
چپ»
وقتی ازشون پرسیدن که چرا فکر می‌کنید اتوبوس داره به طرف چپ می‌ره؟
اونا جواب دادن:
«
چون توی عکس، نمی‌تونی در اتوبوس رو ببینی
.
.
.
الآن چه احساسی داری؟
.
می‌دونم. من هم همین‌طور.

http://img2.tinypic.info/files/392z7z46jpnx26i0vhqx.gif 

برگرفته از یک لینک؟

+ نوشته شده توسط aetmad در چهارشنبه 1388/12/12 و ساعت 0:42 قبل از ظهر |

اسمش فلمینگ بود . کشاورز اسکاتلندی فقیری بود. یک روز که برای تهیه معیشت خانواده بیرون رفت، صدای فریاد کمکی شنید که از باتلاق نزدیک خانه می آمد. وسایلشو انداخت و به سمت باتلاق دوید.اونجا ، پسر وحشتزده ای رو دید که تا کمر تو لجن سیاه فرو رفته بود و داد میزد و کمک می خواست. فلمینگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدریجی و وحشتناک نجات داد.

روز بعد، یک کالسکه تجملاتی در محوطه کوچک کشاورز ایستاد.نجیب زاده ای با لباسهای فاخر از کالسکه بیرون آمد و گفت  پدر پسری هست که فلمینگ نجاتش داد.

نجیب زاده گفت: میخواهم ازتوتشکر کنم، شما زندگی پسرم را نجات دادید.

کشاورز اسکاتلندی گفت: برای کاری که  انجام دادم چیزی نمی خوام و پیشنهادش رو رد کرد.

در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعیتی بیرون اومد. نجیب زاده پرسید: این پسر شماست؟ کشاورز با غرور جواب داد بله.” من پیشنهادی دارم.اجازه بدین پسرتون رو با خودم ببرم و تحصیلات خوب یادش بدم.اگر پسربچه ،مثل پدرش باشه، درآینده مردی میشه که میتونین بهش افتخار کنین” و کشاورز قبول کرد.

بعدها، پسر فلمینگ کشاورز، از مدرسه پزشکی سنت ماری لندن فارغ التحصیل شد و در سراسر جهان به الکساندر فلمینگ کاشف پنی سیلین معروف شد.

سالها بعد ، پسر مرد نجیب زاده دچار بیماری ذات الریه شد. چه چیزی نجاتش داد؟ پنی سیلین.

اسم پسر نجیب زاده  چه بود؟ وینستون چرچیل
+ نوشته شده توسط aetmad در چهارشنبه 1388/12/12 و ساعت 0:37 قبل از ظهر |
مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده .
مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد ( زور زد ) . دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که ” تاوان بده !”

مرد به قصد فرار به کوچه یی دوید، بن بست یافت. خود را به خانه ایی درافکند. زنی آن جا کنار حوض خانه چیزی می شست و بار حمل داشت ( حامله بود ). از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت ( سِقط کرد ). خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نیز با صاحب خر هم آواز شد.
مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه ایی فروجست که در آن طبیبی خانه داشت.

جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در حای بمُرد. پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست !

مَرد، هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افکند.
پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد. او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست !
مردگریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه قاضی افکند که ” دخیلم! “. قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود. چون رازش فاش دید، چاره رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند .



نخست از یهودی پرسید .
گفت : این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم .

قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند !
و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد !
جوانِ پدر مرده را پیش خواند .

گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است. به طلب قصاص او آمده ام .
قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است.حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی !

و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم کرد !
چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت :
قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد. حالی می توان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش !

مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید .
قاضی آواز داد : هی ! بایست که اکنون نوبت توست !

صاحب خر هم چنان که می دوید فریاد کرد :
مرا شکایتی نیست. محکم کاری را، به آوردن مردانی می روم که شهادت دهند خر مرا از کرگی دُم نبوده است.

+ نوشته شده توسط aetmad در یکشنبه 1388/12/02 و ساعت 11:50 بعد از ظهر |

خوشترین دوره زندگی زن و مرد میان سنین سی و پنجاهاست.

زیرا تا سن سی سالگی زن ومرد در میان آرزوها و امیدهای آینده و پس از پنجاه سالگی در میان خاطرات گذشته زندگی میکنند در صورتی که در میان خاطره های گذشته زندگی میکنند در صورتی که در دوران میان سی و پنجاه سالگی در حال حاضر زیسته و میتوانند از موقعیت فعلی استفاده کنند.

زن گذشت عمر را بهتر از مرد درک کرده و از پیر شده خود بیشتر ترس دارد؟ زن از بالا رفتن سن خود سخت بیمناک است مخصوصا" هنگامی که بشوهر نرفته یا بچه نیاورده است.زیرا زن بچهل سالگی نزدیک شود احتمال بچه آوردن و بطریق اولی شوهر کردن او می شود ودر حوالی این سن استعداد بچه دار شدن را بکلی از دست میدهد.

پزشکان متخصص می گویند که رشد دختر بهنگام تولد باندازه رشد پسر یک ماهه است. در  دو سالگی دختر از جهت رشد ششماه و در نه سالگی یکسال ودر دوازده سالگی دو سال جلوتر است.

با آنکه رشد جسمی دختر از پسر سریع تر است تا سن هیجده سالگی بکمال بلوغ نمیرسد ،در حالیکه همه پسران تا سن شانزده سالگی کاملا"بالغ میشوند. این امر مانع از این نیست که دختر در سنین پیش از هجده سالگی ازدواج نکرده حتی بچه دار نیز بشود. ولی اغلب این ازدواجها پایدار نمی ماند و سر انجام کار بجدایی میکشد.

از هیجده سالگی  به بعد دیگر قد جنس لطیف بلند نمیشود البته این امر استثاهای کمی نیز دارد که مربوط بمزاج وجنس زن است که در این صورت ممکن است تا بیست سالگی هم دختران و زنان قد بکشند.

زنان در بیست سالگی کمتر سن اصلی خود را پنهان میکنند؟ آری دوران شناسان عقیده دارند که زنان در دوران میان بیست و سی سالگی بزیبایی ودلربایی خود اعتماد کامل دارند و از این رو در این مدت به بالارفتن سن کمتر توجه داشته واز اظهار سن حقیقی خود نیز باکی ندارند. اما در دوران بیش از بیست سالگی اغلب دختران یکی دو سال برسن حقیقی خود میافزایند تا خود را برای ازدواج آماده تر نشان دهند، در حالی که در دوران پس از سی سالگی زنان همواره میکوشند که سن خودرا کمتر تا جوانتر بنمایند باید دانست که تعیین سن حقیقی زن میان بیست وپنج وسی وپنج سالگی از مشکلترین کارهاست.

زنان در سنین پس از سی سالگی بیشتر جلب مهر وتوجه شوهر خود میکوشند دلیلش ،هم روشن است . زیرا در این هنگام زن چنین تصور میکند که چون جوانی و زیبایی خود را کم کم از دست میدهد توجه شوهرش هم روز بروز نسبت به او کاسته میشود بنابر این همیشه در فکر است که رضایت خاطر اورا هر جور شده بدست آورد ولی در دوران میان بیست و سی سالگی رفتار اغلب زنها نسبت بشوهرانشان باعث نارضایتی و بیمهری میگردد و بهیجوجه سبب بیشتر  طلاقها نیز در این مدت پیش میآید.

بجز از دوران میان بست سالگی در هیچ هنگام دیگر زن صلاحیت راز داری را ندارد.

  دخترانیکه هنوز بسن نرسیده اند حرص وولع بسیار دارند که هر جور شده اظهار وجود کرده وخود نمایی کنند و بهمین علت افشای اسرار را نیز وسیله ای برای این کار قرار میدهند. از سن چهل سالگی ببعدهم چون زنان پیر شده ودیگر کسی به آن توجهی ندارد که با افشای راز دیگران جلب توجه کنند.

عقیده اکثر دانشمندان اینست که شدت پر حرفی و وراجی زنان در حوالی چهل سالگی است. علت آنرا نیز چنین بیان میکنند که چون در این هنگام زن زیبایی و جذابیت خود را در شرف زوال میبیند و بهمین علت همواره در اضطراب است، پر حرفی را بجای زیبایی وسیله جلب نظرها و تسکین اضطراب خود قرار میدهد.

 و زنان از چهل سالگی ببعد رو بازدیاد رفته وبیش از اندازه چاق میشوند وعلت آنهم دوچیز متناقض یعنی آرامش خاطرو اضطراب است. زنی که از عشق شوهر بخود اطمینان دارد دیگر بتشنگی و دلربایی خود توجه نمیکند و اغلب زیاد میخورد و بیش از اندازه استراحت میکند، و زنی که از مهر شوهر بخود شک دارند و از آینده نگرانست نیز اغلب بعلت عوامل روحی در خوردن و نوشیدن افراط میکند در نتیجه در هر دو حال چاقی بیرون از اندازه میباشد.

.خوندنیها  از روزنامه ۱۳۲۶
+ نوشته شده توسط aetmad در سه شنبه 1388/11/06 و ساعت 1:29 قبل از ظهر |

بگویید بر گورم بنویسند

زندگی را دوست داشت

ولی آن را نشناخت

مهربان بود ولی مهر نورزید

طبیعت را دوست داشت

ولی از آن لذت نبرد

در آبگیر قلبش جنب و جوش بود

ولی کسی بدان راه نیافت

در زندگی احساس تنهایی می نمود

ولی هرگز دل به کسی نداد

و خلاصه بنویسید:

زنده بودن را برای زندگی دوست داشت

نه زندگی را برای زنده بودن.

توسط:مهدیس

+ نوشته شده توسط aetmad در پنجشنبه 1388/11/01 و ساعت 0:10 قبل از ظهر |

اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی،بوته ای در دامنه ای باش،

ولی بهترین بوته‌ای باش كه در كناره راه می‌روید.

اگر نمی‌توانی بوته‌ای باشی،علف كوچكی باش و چشم‌انداز كنار شاه راهی

 را شادمانه‌تر كن.......

اگر نمی‌توانی نهنگ باشی، فقط یك ماهی كوچك باش،

ولی بازیگوش‌ترین ماهی دریاچه!

همه ما را كه ناخدا نمی‌كنند، ملوان هم می‌توان بود.

در این دنیا برای همه ما كاری هست كارهای بزرگ،

كارهای كمی كوچكتر و آنچه كه وظیفه ماست،

چندان دور از دسترس نیست.

اگرنمی‌توانی شاه راه باشی،كوره راه باش،

اگر نمی‌توانی خورشید باشی، ستاره باش،

با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند.

هر آنچه كه هستی، بهترینش باش..........

 نویسنده مارال/ با تشکر

+ نوشته شده توسط aetmad در پنجشنبه 1388/11/01 و ساعت 0:1 قبل از ظهر |

شهریار

اصولاً شرح حال و خاطرات زندگي شهـريار در خلال اشعـارش خوانده می‌‌شود و هـر نوع تـفسير و تعـبـيـري كـه در آن اشعـار بـشود به افسانه زندگي او نزديك است و حقـيـقـتاً حيف است كه آن خاطرات از پـرده رؤيا و افسانه خارج شود.
گو اينكه اگـر شأن نزول و عـلت پـيـدايش هـر يك از اشعـار شهـريار نوشـته شود در نظر خيلي از مردم ارزش هـر قـطعـه شايد ده برابر بالا برود، ولي با وجود اين دلالت شعـر را نـبايد محـدود كرد.شهـريار يك عشق اولي آتـشين دارد كه خود آن را عشق مجاز ناميده. در اين كوره است كه شهـريار گـداخـته و تصـفيه می‌‌شود. غالـب غـزل هـاي سوزناك او، كه به ذائـقـه عـمـوم خوش آيـنـد است، يادگـار اين دوره است. اين عـشـق مـجاز اسـت كـه در قـصـيـده ( زفاف شاعر ) كـه شب عـروسي معـشوقه هـم هـست، با يك قوس صعـودي اوج گـرفـتـه، به عـشق عـرفاني و الهـي تـبديل می‌‌شود. ولي به قـول خودش مـدتي اين عـشق مجاز به حال سكـرات بوده و حسن طبـيـعـت هـم مـدتهـا به هـمان صورت اولي براي او تجـلي كرده و شهـريار هـم با زبان اولي با او صحـبت كرده است. بعـد از عـشق اولي، شهـريار با هـمان دل سوخـته و دم آتـشين به تمام مظاهـر طبـيعـت عـشق می‌‌ورزيده و می‌‌توان گـفت كه در اين مراحل مثـل مولانا، كه شمس تـبريزي و صلاح الدين و حسام الدين را مظهـر حسن ازل قـرار داده، با دوستـان با ذوق و هـنرمـنـد خود نـرد عـشق می‌‌بازد. بـيـشتر هـمين دوستان هـستـند كه مخاطب شعـر و انگـيزهًَ احساسات او واقع می‌‌شوند. از دوستان شهـريار می‌‌تـوان مرحوم شهـيار، مرحوم استاد صبا، استاد نـيما، فـيروزكوهـي، تـفـضـلي، سايه، و نگـارنده و چـند نـفر ديگـر را اسم بـرد.شرح عـشق طولاني و آتـشين شهـريار در غـزل هـاي ماه سفر كرده، توشهً سفـر، پـروانه در آتـش، غـوغاي غـروب و بوي پـيراهـن مشـروح است و زمان سخـتي آن عـشق در قـصيده ” پـرتـو پـايـنده ” بـيان شده است و غـزل هـاي يار قـديم، خـمار شـباب، ناله ناكامي، شاهـد پـنداري، شكـرين پـسته خاموش، تـوبـمان و دگـران، نالـه نوميـدي، و غـروب نـيـشابور حالات شاعـر را در جـريان آن عـشق حكـايت می‌‌كـند. شهـريار در ديوان خود از خاطرات آن عـشق غزل ها و اشعار ديگري دارد از قـبـيل حالا چـرا، دستم به دامانـت و … كه مطالعـهً آنهـا به خوانندگـان عـزيز نـشاط می‌‌دهـد.عـشق هـاي عارفانه شهـريار را می‌‌توان در خلال غـزل هـاي انتـظار، جمع و تـفريق، وحشي شكـار، يوسف گـمگـشته، مسافرهـمدان، حراج عـشق، ساز صبا، و ناي شـبان و اشگ مريم، دو مرغ بـهـشتي، و غـزل هـاي ملال محـبت، نسخه جادو، شاعـر افسانه و خيلي آثـار ديگـر مشاهـده كرد. براي آن كه سينماي عـشقي شهـريار را تـماشا كـنيد، كافي است كه فـيلمهاي عـشقي او را كه از دل پاك او تـراوش كرده، در صفحات ديوان بـيابـيد و جلوي نور دقـيق چـشم و روشـني دل بگـذاريـد. هـرچـه ملاحـظه كرديد هـمان است كه شهـريار می‌‌خواسته زبان شعـر شهـريار خـيلي ساده است.محـروميت و ناكامي هاي شهـريار در غـزل هـاي گوهـر فروش، ناكامي ها، جرس كاروان، ناله روح، مثـنوي شعـر، حكـمت، زفاف شاعـر، و سرنوشت عـشق به زبان خود شاعر بـيان شده و محـتاج به بـيان من نـيست.خيلي از خاطرات تـلخ و شيرين شهـريار از كودكي تا امروز در هـذيان دل، حيدر بابا، موميايي و افسانه ي شب به نـظر می‌‌رسد و با مطالعـه آنهـــا خاطرات مزبور مشاهـده می‌‌شود.شهـريار روشن بـين است و از اول زندگي به وسيله رويا هـدايت می‌‌شده است. دو خواب او كه در بچـگي و اوايل جـواني ديده، معـروف است و ديگـران هـم نوشته اند.اولي خوابي است كه در سيزده سالگي موقعـي كه با قـافله از تـبريز به سوي تهـران حركت كرده بود، در اولين منزل بـين راه - قـريه باسمنج - ديده است؛ و شرح آن اين است كه شهـريار در خواب می‌‌بـيـند كه بر روي قـلل كوهـها طبل بزرگي را می‌‌كوبـند و صداي آن طبل در اطراف و جـوانب می‌‌پـيچـد و به قدري صداي آن رعـد آساست كه خودش نـيز وحشت می‌‌كـند. اين خواب شهـريار را می‌‌توان به شهـرتي كه پـيدا كرده و بعـدها هـم بـيشتر خواهـد شد تعـبـير كرد.
خواب دوم را شهـريار در 19 سالگـي می‌‌بـيـند، و آن زماني است كه عـشق اولي شهـريار دوران آخري خود را طي می‌‌كـند و شرح خواب به اختصار آن است كه شهـريار مـشاهـده می‌‌كـند در استـخر بهـجت آباد (قـريه اي واقع در شمال تهـران كه سابقاً آباد و با صفا و محـل گـردش اهـالي تهـران بود و در حال حاضر جزو شهـر شده است) با معـشوقهً خود مشغـول شـنا است و غـفلتاً معـشوقه را می‌‌بـيـند كه به زير آب می‌‌رود، و شهـريار هـم به دنبال او به زير آب رفـته، هـر چـه جسـتجو می‌‌كـند، اثـري از معـشوقه نمی‌يابد؛ و در قعـر استخر سنگي به دست شهـريار می‌‌افـتد كه چـون روي آب می‌‌آيد ملاحظه می‌‌كـند كه آن سنگ، گوهـر درخشاني است كه دنـيا را چـون آفتاب روشن می‌‌كند و می‌‌شنود كه از اطراف می‌‌گويند گوهـر شب چـراغ را يافته است. اين خواب شهـريار هـم بـدين گـونه تعـبـير شد كه معـشوقـه در مـدت كوتاهي از كف شهـريار رفت و در منظومهً ( زفاف شاعر ) شرح آن به زبان شهـريار به شعـر گـفـته شده است و در هـمان بهـجت آباد تحـول عـارفانه اي به شهـريار دست می‌‌دهـد كه گـوهـر عـشق و عـرفان معـنوي را در نـتـيجه آن تحـول می‌‌يابد.
شعـر خواندن شهـريار طرز مخصوصي دارد - در موقع خواندن اشعـار قافـيه و ژست و آهـنگ صدا، هـمراه موضوعـات تـغـيـير می‌‌كـند و در مـواقـع حسـاس شعـري، بغـض گـلوي او را گـرفـته و چـشـمانـش پـر از اشك می‌‌شود و شـنونده را كاملا منـقـلب مـي كـند.شهـريار در موقعـي كه شعـر می‌‌گـويد به قـدري در تـخـيل و انديشه آن حالت فرو می‌‌رود كه از موقعـيت و جا و حال خود بي خـبر می‌‌شود. شرح زير نمونهً يكي از آن حالات است كه نگـارنـده مشاهـده كرده است:هـنـگـامي كه شهـريار با هـيچ كـس معـاشرت نمی‌كرد و در را به روي آشنا و بـيگـانه بـسته و در اطاقـش تـنـها به تخـيلات شاعـرانه خود سرگـرم بود، روزي سر زده بر او وارد شدم. ديـدم چـشـمهـا را بـسـته و دسـتـهـا را روي سر گـذارده و با حـالـتي آشـفـته مرتـباً به حـضرت عـلي عـليه السلام مـتوسل می‌‌شود. او را تـكاني دادم و پـرسيدم اين چـه حال است كه داري؟ شهـريار نفـسي عـميـق كشيده، با اظهـار قـدرداني گـفت مرا از غرق شدن و خـفگـي نجات دادي. گـفـتم مگـر ديوانه شده اي؟ انسان كه در اطاق خشك و بي آب و غـرق، خفـه نمی‌شود. شهـريار كاغـذي را از جـلوي خود برداشتـه، به دست من داد. ديدم اشعـاري سروده است كه جـزو افسانهً شب به نام سمفوني دريا ملاحظه می‌‌كـنـيد.شهـريار بجـز الهـام شعـر نمی‌گويد. اغـلب اتـفاق می‌‌افـتد كه مـدتـهـا می‌‌گـذرد، و هـر چـه سعـي می‌‌كـند حتي يك بـيت شعـر هـم نمی‌تـواند بگـويد. ولي اتـفاق افـتاده كه در يك شب كه موهـبت الهـي به او روي آورده، اثـر زيـبا و مفصلي ساخته است. هـمين شاهـكار تخـت جـمشيد، كـه يكي از بزرگـترين آثار شهـريار است، با اينكه در حدود چـهـارصد بـيت شعـر است در دو سه جـلسه ساخـته و پـرداخـته شده است.شهـريار داراي تـوكـلي غـيرقـابل وصف است، و اين حالت را من در او از بدو آشـنايي ديـده ام. در آن موقع كه به عـلت بحـرانهـاي عـشق از درس و مـدرسه (كـلاس آخر طب) هـم صرف نظر كرده و خرج تحـصيل او به عـلت نارضايتي، از طرف پـدرش قـطع شده بود، گـاه می‌‌شد كه شهـريار خـيلي سخت در مضيقه قرار می‌‌گـرفت. به من می‌‌گـفت كه امروز بايد خرج ما برسد و راهي را قـبلا تعـيـيـن می‌‌كرد. در آن راه كه می‌‌رفـتـيم، به انـتهـاي آن نرسيده وجه خرج چـند روز شاعـر با مراجـعـهً يك يا دو ارباب رجوع می‌‌رسيد. با آنكه سالهـاست از آن ايام می‌‌گـذرد، هـنوز من در حيرت آن پـيشامدها هـستم. قابل توجه آن بود كه ارباب رجوع براي كارهاي مخـتـلف به شهـريار مـراجـعـه می‌‌كردند كه گـاهـي به هـنر و حـرفـهً او هـيچ ارتـباطي نـداشت - شخـصي مراجـعـه می‌‌كرد و براي سنگ قـبر پـدرش شعـري می‌‌خواست يا ديگـري مراجـعـه می‌‌كرد و براي امـر طـبي و عـيادت مـريض از شهـريار استـمداد می‌‌جـست، از اينـهـا مهـمـتر مراجـعـهً اشخـاص براي گـرفـتن دعـا بود. خـدا شـناسي و معـرفـت شهـريار به خـدا و ديـن در غـزل هـاي جـلوه جانانه، مناجات، درس محـبت، ابـديـت، بال هـمت و عـشق، دركـوي حـيرت، قـصيده تـوحـيد، راز و نـياز، و شب و عـلي مـندرج است.عـلاقـه به آب و خـاك وطن را شهـريار در غـزل عيد خون و قصايد مهـمان شهـريور، آذربايـجان، شـيون شهـريور و بالاخره مثـنوي تخـت جـمشـيد به زبان شعـر بـيان كرده است. الـبـته با مطالعه اين آثـار به مـيزان وطن پـرستي و ايمان عـميـقـي كه شهـريار به آب و خاك ايران و آرزوي تـرقـي و تـعـالي آن دارد، پـي بـرده می‌‌شود.تـلخ ترين خاطره اي كه از شهـريار دارم، مرگ مادرش است كه در روز 31 تـيرماه 1331 اتـفاق افـتاد - هـمان روز در اداره به اين جانب مراجعـه كرد و با تاثـر فوق العـاده خـبر شوم را اطلاع داد - به اتـفاق به بـيمارستان هـزار تخـتخوابي مراجـعـه كرديم و نعـش مادرش را تحـويل گـرفـته، به قـم برده و به خاك سپـرديم. حـالـتي كه از آن مـرگ به شهـريار دست داده، در منظومه ي « اي واي مادرم » نشان داده می‌‌شود. تا آنجا كه می‌‌گويد:مي آمديم و كـله من گيج و منگ بودانگـار جـيوه در دل من آب می‌‌كـنندپـيـچـيده صحـنه هاي زمين و زمان به هـمخاموش و خوفـناك هـمه می‌‌گـريختـندمي گـشت آسمان كه بـكوبد به مغـز مندنيا به پـيش چـشم گـنهـكار من سياهيك ناله ضعـيف هـم از پـي دوان دوانمي آمد و به گـوش من آهـسته می‌‌خليـد:تـنـهـا شـدي پـسـر!شيرين ترين خاطره براي شهـريار اين روزها دست می‌‌دهـد و آن وقـتي است كه با دخـتر سه ساله اش شهـرزاد مشغـول و سرگـرم است.شهـريار در مقابل بچـه كوچك مخـصوصاً كه زيـبا و خوش بـيان باشد، بي اندازه حساس است؛ خوشبختانه شهـرزادش اين روزها همان حالت را دارد كه براي شهـريار 51 ساله نعـمت غـير مترقبه اي است. موقعي كه شهـرزاد با لهـجـه آذربايجاني شعـر و تصـنيف فارسي می‌‌خواند، شهـريار نمی‌تواند كـثـرت خوشحالي و شادي خود را مخفي بدارد.نام كامل شهـريار سيد محـمـد حسين بهـجـت تـبـريـزي است. در اوايل شاعـري (بهـجـت) تخـلص می‌‌كرد و بعـداً دوباره با فال حافظ تخـلص خواست كه دو بـيت زير شاهـد از ديوان حافظ آمد و خواجه تخـلص او را (شهـريار) تعـيـيـن كرد:كه چرخ سكه دولت به نام شهـرياران زدغم غريبي و غربت چو بر نمی‌تابمبه شهـر خود روم و شهـريار خود باشمو شاعـر ما بهـجت را به شهـريار تـبـديل كرد و به هـمان نام هـم معـروف شد. تاريخ تـولـدش 1285 خورشيدي و نام پـدرش حاجي ميرآقا خشگـنابي است كه از سادات خشگـناب (قـريه نزديك قره چـمن) و از وكـلاي مبرز دادگـستـري تـبـريز، و مردي فاضل و خوش محاوره و از خوش نويسان دوره خود و با ايمان و كريم الطبع بوده است و در سال 1313 مرحوم و در قـم به خاك سپرده شد.شهـريار تحـصـيلات خود را در مدرسه متحده و فيوضات و متوسطه تـبـريز و دارالفـنون تهـران خوانده و تا كـلاس آخر مـدرسهً طب تحـصيل كرده است و در چـند مريضخانه هـم مدارج اكسترني و انترني را گـذرانده است ولي در سال آخر به عـلل عـشقي و ناراحـتي خيال و پـيشامدهاي ديگر از ادامه تحـصيل محروم شده است و با وجود مجاهـدت هـايي كه بعـداً توسط دوستانش به منظور تعـقـيب و تكـميل اين يك سال تحصيل شد، معـهـذا شهـريار رغـبتي نشان نداد و ناچار شد كه وارد خـدمت دولتي بـشود. چـنـد سالي در اداره ثـبت اسناد نيشابور و مشهـد خـدمت كرد و در سال 1315 به بانك كـشاورزي تهـران داخل شد و تا كـنون هـم در آن دستگـاه خدمت می‌‌كند.شهـرت شهـريار تـقـريـباً بي سابقه است، تمام كشورهاي فارسي زبان و ترك زبان، بلكه هـر جا كه ترجـمه يك قـطعـه او رفته باشد، هـنر او را می‌‌سـتايـند. منظومه (حـيـدر بابا) نـه تـنـهـا تا كوره ده هاي آذربايجان، بلكه به تركـيه و قـفـقاز هـم رفـته و در تركـيه و جـمهـوري آذربايجان چـنـدين بار چاپ شده است، بدون استـثـنا ممكن نيست ترك زباني منظومه حـيـدربابا را بشنود و منـقـلب نـشود. شهـريار در تـبـريز با يكي از بـستگـانش ازدواج كرده، كه ثـمره اين وصلت دخـتري سه ساله به نام شهـرزاد و دخـتري پـنج ماهـه بـه نام مريم است.شهـريار غـير از اين شرح حال ظاهـري كه نوشته شد، شرح حال مرموز و اسرار آميزي هـم دارد كه نويسنده بـيوگـرافي را در امر مشكـلي قـرار می‌‌دهـد. نگـارنـده در اين مورد ناچار به طور خلاصه و سربـسته نكـاتي از آن احوال را شرح می‌‌دهـم تا اگـر صلاح و مقـدور شد بعـدها مفـصل بـيان شود: شهـريار در سالهـاي 1307 تا 1309 در مجالس احضار ارواح كه توسط مرحوم دكـتر ثـقـفي تـشكـيل می‌‌شد شركت می‌‌كـرد. شرح آن مجالس سابـقـاً در جرايد و مجلات چاپ شده است. شهـريار در آن مجالس كـشفـيات زيادي كرده است و آن كـشـفـيات او را به سير و سلوكاتي می‌‌كـشاند. در سال 1310 به خراسان می‌‌رود و تا سال 1314 در آن صفحات بوده و دنـباله اين افـكار را داشتـه است و در سال 1314 كه به تهـران مراجـعـت می‌‌كـند، تا سال 1319 اين افـكار و اعمال را به شدت بـيـشـتـري تعـقـيب مـي كـند؛ تا اينكه در سال 1319 داخل جرگـه فـقـر و درويشي می‌‌شود و سير و سلوك اين مرحـله را به سرعـت طي می‌‌كـند و در اين طريق به قـدري پـيش می‌‌رود كه بـر حـسب دسـتور پـير مرشد قـرار می‌‌شود كه خـرقـه بگـيرد و جانشين پـير بـشود. تكـليف اين عـمل شهـريار را مـدتي در فـكـر و انديشه عـميـق قـرار می‌‌دهـد و چـنـدين ماه در حال تـرديد و حـيرت سير می‌‌كـند تا اينكه مـتوجه می‌‌شود كه پـيـر شدن و احـتمالاً زير و بال جـمع كـثـيري را به گـردن گـرفـتن براي شهـريار كه مـنظورش معـرفـت الهـي و كـشف حقايق است، عـملي دشوار و خارج از درخواست و دلخواه اوست. اينجاست كه شهـريار با توسل به ذات احـديت و راز و نيازهاي شبانه، به كشفياتي عـلوي و معـنوي می‌‌رسد و به طوري كه خودش می‌‌گـويد پـيشامدي الهـي او را با روح يكي از اولياء مرتـبط می‌‌كـند و آن مقام مقـدس كليهً مشكلاتي را كه شهـريار در راه حقـيقـت و عـرفان داشته حل می‌‌كند و موارد مبهـم و مجـهـول براي او كشف می‌‌شود.
باري شهـريار پس از درك اين فـيض عـظيم، به كـلي تـغـيـير حالت می‌‌دهـد. ديگـر از آن موقع به بعـد پـي بـردن به افـكار و حالات شهـريار براي خويشان و دوستان و آشـنايانش - حـتي من - مـشكـل شده بود؛ حرفهـايي می‌‌زد كه درك آنهـا به طور عـادي مـقـدور نـبود؛ اعـمال و رفـتار شهـريار هـم به مـوازات گـفـتارش غـير قـابل درك و عـجـيب شده بود.شهـريار در سالهاي اخير اقامت در تهـران خـيلي مـيل داشت كه به شـيراز بـرود و در جـوار آرامگـاه استاد حافظ باشد و اين خواست خود را در اشعـار (اي شيراز و در بارگـاه سعـدي) منعـكس كرده است ولي بعـدهـا از اين فكر منصرف شد و چون از اقامت در تهـران هـم خسته شده بود، مردد بود كجا برود؛ تا اينكه يك روز به من گـفت كه:” مـمكن است سفري از خالق به خلق داشته باشم ” و اين هـم از حرف هـايي بود كه از او شـنـيـدم و عـقـلم قـد نـمي داد - تا اين كه يك روز بي خـبر از هـمه كـس، حـتي از خانواده اش، از تهـران حركت كرد وخبر او را از تـبريز گـرفـتم. بالاخره سيد محـمد حسين شهـريار در 27 شهـريـور 1367 خورشيـدي در بـيـمارستان مهـر تهـران بدرود حيات گـفت و بـنا به وصيـتـش در زادگـاه خود در مقـبرةالشعـرا سرخاب تـبـريـز با شركت قاطبه مـلت و احـترام كم نظير به خاك سپـرده شد. چه نيك فرمود:

براي ما شعـرا نـيـست مـردني در كـار                  كـه شعـرا را ابـديـت نوشـته‌اند شعـار

 

+ نوشته شده توسط aetmad در پنجشنبه 1388/10/17 و ساعت 11:48 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM


------------ ---------





Powered by WebGozar

------------ --
border="0" ALT="Google" align="absmiddle">
-----