تبليغاتX
سولغون آراز
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
مادر
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید میگویند فردا شما مرا به زمین می فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد:از میان بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام او در انتظارتوست و از تو نگهداری خواهد کرد اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن وآواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند خداوند لبخند زد : فرشته تو برایت آواز خواهد خواندو هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد وشاد خواهی بود کودک ادامه داد:من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمیدانم ؟ خداوند او را نوازش کرد وگفت:فرشته تو زیباترین و شیرینترین کلمه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی کودک با ناراحتی گفت:وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟ خداوند برای این سوال هم پاسخ داشت فرشته ات دست هایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی کودک سرش را برگرداند و پرسید :شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند چه کسی از من محا فظت خواهد کرد ؟ فرشته ات از تو موا ظبت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود کودک با نگرانی ادامه داد:اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود خداوند لبخند زد وگفت:فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت گر چه من همواره در کنار تو خواهم بود در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد کودک می دانست که باید بزودی سفرش را آغاز کند او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:خدایا باید حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگوئید خداوند شانه او را نوازش کردو پاسخ داد:نام فرشته ات اهمیتی ندارد براحتی می توانی او را مادر صدا کنی ...
|+| نوشته شده توسط aetmad در پنجشنبه 1385/10/28 و ساعت 11:43 بعد از ظهر | 
بازهم سرگرمی
|+| نوشته شده توسط aetmad در سه شنبه 1385/10/26 و ساعت 11:34 بعد از ظهر | 
سرگرمی برای شما
آفیس جدید وارد بازار شد. ]
آیا تا بحال Windows CE دیده اید؟ ]
خوابتان را خودتان تفسیر کنید. ]
بزرگترین پورتال خبری و تفریحی ایران ]
آموزش هک کردن در چند ثانیه ]
حسابداری، ویژه املاکیان ]
جدیدترین کلیپهای میکس ]
حسابداری ویژه بازار کامپیوتر ایران ]
تجربه طراحی 3 بعدی در اینجا ]
سلیقه در ترکیب مصالح ساختمانی و فضای سبز ]
دیکشنری سخنگوی آکسفورد ]
در 5 دقیقه سایتتان را بسازید. ]
بهترین سایت دنیا برای آدمهای بیکار ]
ویندوز جدید بر روی DVD عرضه میشود ]
پاتوق مهندسین مکانیک ]
بهترین دارو برای بیماری رایانه ها ]
آموزش کدهای مخرب و مفید برای وب سایت شما ]
سری کامل استانداردهای ASTM ویژه حرفه ای ها ]
نرم افزارهای تصویری ]
بیش از 23 گیگابایت نرم افزار ]
رای گیری برای انتخاب بهترین گوشی ]
ژورنال لوستر و روشنایی ]
طراحی سه بعدی منزل ]
Windows Vista 2006 ]
مجموعه نرم افزارهای معماری ]
از پشت دیوار به صحبتهای بقیه گوش کنید ]
تایپ فارسی در هر نرم افزاری که فکرش را بکنيد، ]
اطلاعات کامل سفر و سرمایه گذاری در دبی ]
طراحي وب با سيستم مديريتي php nuke ]
عكسهاي زيبا براي قراردادن عكس عروس وداماد ]
آموزش ساخت آلبوم اختصاصی عشق ]
4 سي دي حاوي صدفايل موسيقي با كيفيت ]
آموزش کامل موسیقی بدون استاد ]
حسابداری بازاریان نرم افزار ساده برای کسبه ]
آموزش هک باپیشرفته ترین نرم افزارهک ]
فرهنگ لغت تکتاز یک لغتنامه کامل و جامع ]
فون دیجیتالی عروس و داماد ]
بيش از ۳۰۰۰۰ عکس در ۴۵ زمينه مختلف ]
بيش از ۷۰۰ پروژه آماده هديه برای دانشجويان ]
فتودیجیتال مخصوص عروس و دامادها ]
مجموعه نمونه های آماده سایت ]
آموزش حرفه ای هک ]
دسترسی به فايل های کامپيوتر قربانی ]
بازی سرگرمی و دوربین مخفی های خنده دار ]
نرم افزار انيميشن سازي و كليپ سازي ]
نرم افزار، بازي، كتاب، موبايل، فيلم و عطر و ادکلن ]
مجموعه كامل نرم افزار هاي مولتي مديا بيلدر ]
كاربردي ترين نرم افزارهاي گرافيگ و انيميشن ]
آموزش کامپیوتر-اینترنت- اتوران سازی- انیمیشن سازی ]
ساخت گل چرمي و گل چيني به زبان فارسي ]
جادوي خنده فيلم هاي خنده دار دوربين مخفي ]

|+| نوشته شده توسط aetmad در سه شنبه 1385/10/26 و ساعت 11:23 بعد از ظهر | 
ستارخان سردار ملی

وطن دوستی سالار آذری را ببینید :

ستارخان : مشروطه خواه ، تفنگچی نیست بل آزادی خواه است اگر آزادی نباشد ایران به آشوب کشیده می شود قاجار ، مشروطیت را می پذیرد و یا از ایران می رود .


ستارخان : ایرانیان حق دارند پادشاه خویش را خود انتخاب کنند و همین طور نمایندگان مجلس را .


ستارخان : دولتین انگلیس و روس را از دخالت در امور خاریه ایران برحذر می دارم آنچه بین ماست داخلی است و هر تعرضی به ایران بیجواب نخواهد ماند .


ستارخان : وطن پرست ترین کسی که شناخته ام همانا فردوسی ،  پیر مرد توسی است .


ستارخان : شجاعت بدون هدف و آرمان ملی قدرتی محسوب نمی شود .


ستارخان : یکی از بزرگترین آرزوهایم باز گرداندن باکو به سرزمینمان ایران است .


ستارخان : در پاسخ به ظل السظان چنین جملاتی نوشت : اگر یک روز از زندگیم باقی مانده باشد آن یک روز را هم برای استقلال و حفظ کرامت ایران خواهم جنگید حتی اگر لقب شورشی و ضد مملکت به من داده شود .


ستارخان : در نامه ای برای فرمانده قشون روس در سرحد جلفا که به سوی تبریز در حرکت بودند چنین می نویسد:
بدان ایرانیان شاید تاب پاشاه ستمگری همچون محمد علی شاه قاجار را بیاورند اما نیروی بیگانه را جز با جام مرگ استقبال نخواهند نمود اگر برنگردید جنازه شما را برای خانوده تان خواهم فرستاد(آنگونه که نقل شده قزاقهای روس پس از دریافت نامه از جلفا عبور نکردند)


ستارخان : چارلز مارلینگ کاردار سفارت انگلیس در ایران در دسامبر سال 1907 میلادی در جلسه ای برای آنکه بداند بین دولت روسیه و ستارخان چگونه است این جملات را از فصل نهم وصیتنامه پطر ، فرمانروای روسیه (هم عصر نادر شاه ) می خواند که : " ممالک گرجستان و ولایات قفقاز شریان حیاتی ایران است و همینکه نوک نیش تسلط روسیه بر آن خلید فی الفور خون ضعف از رگ و دل ایران فوران خواهد کرد و چنان او را از حال خواهد برد که به طبابت هزار افلاطون اصلاح طبیعت او ممکن نشود ....
بر شما لازم است که بدون فوت وقت ممالک گرجستان و قفقاز را تسخیر نموده و فرمانفرمای ایران را خادم و نوکر مطیع خود سازید ."
و ستارخان می گوید فکر می کنم این هذیانهای آخر عمر پطر به دهان بسیاری خوش آمده است ! او خود تَرکه ایرانیان را که بدست جهانگشای عالم نادر قلی افشار بود را بارها خورد فرزندانش هم هنوز از زیر لاشه جد خویش بدر نیامده اند این چند صباحی هم که قفقاز از دست ما خارج شده نیز دوامی ندارد اگر عمر یاری کند ایران را به شکل سابق باز خواهیم گرداند .

ستارخان: اگر شاه(محمد علی شاه) غرورش را زیر پا می گذاشت با حقارت از تهران نمی گریخت .

با اجازه صدای ایران و تشکر فراوان

|+| نوشته شده توسط aetmad در شنبه 1385/10/16 و ساعت 0:22 قبل از ظهر | 
صمد بهرنگی موجی در ارس

 

صمد بهرنگی

صمد بهرنگی در تیرماه 1318 در محله چرنداب تبریز چشم به جهان گشود. با نخستین پدیده ای که آشنا شد: فقر بود و تهیدستی پدر. پدرش کارگری فصلی بود و خرجش همواره بر دخلش تصرف داشت. بعضی اوقات نیز مشک آب به دوش می گرفت و در ایستگاه «وازان» به روس ها و عثمانی ها آب می فروخت. بالاخره فشار زندگی وادارش ساخت تا با فوج بیکارانی که راهی قفقاز و باکو بودند. عازم قفقاز شود. رفت و دیگر باز نگشت. ولی صدایش همیشه در گوش فرزندانش طنین انداز بود: « درس بخوانید تا مثل من کارگر آواره نشوید. سعی کنید حقوق بگیرید. هر چقدر کم باشد. باز بهتر است چون خاطرتان جمع است که آخر ماه پولی می گیرید.»

 

در چنین خانواده ای بود که صمد جان گرفت و در کنار فقر بزرگ شد. از دوران کودکی کار همدمش بود و بچه های پاپتی همیارش. با آنها در میان خاک و خل «چرنداب» تبریز رشد کرد. بعدها نیز برای آنان و هموندانشان زیست و تادم مرگ برایشان سرود زندگی و مبارزه نوشت. خود درباره زندگیش نوشته است:


« قارچ زاده نشدم بی پدر و مادر، اما مثل قارچ نمو کردم، ولی نه مثل قارچ زود از پا در آمدم. هر جا نمی بود به خود کشیدم، کسی نشد مرا آبیاری کند. من نمو کردم... مثل درخت سنجد کج و معوج و قانع به آب کم، و شدم معلم روستاهای آذربایجان. پدرم می گوید: اگر ایران را میان ایرانیان تقسیم کنید از همین بیشتر نصیب تو نمی شود...»

هیجده ساله بود که پس از اتمام دانشسرای مقدماتی به عنوان معلم راهی روستاهای آذربایجان شد. از همان ابتدا تنها یک هدف داشت؛ آگاهی بخشیدن به مردم زحمتکش و آشنا ساختن آنان با اوضاع و احوال جامعه خویش، همزمان با آن، قلمش نیز چون سلاح برایی در جهت تحقق بخشیدن به خواسته های توده مردم و نیازهایشان به کار افتاد.

نخستین نوشته اش « تلخون» بود که برداشتی است از افسانه های محلی آذربایجان. این نوشته، ابتدا با امضای «ص. قارانقوش» در « کتاب هفته» به چاپ رسید. بعد از تعطیل این نشریه، مقالاتی از صمد بهرنگی در روزنامه « مهد آزادی» تبریز و چندین نشریه دیگر به چاپ رسید. امضاهای صمد در این مقالات، گوناگون است. ولی محتوا دریافت کلی نشان دهنده راهی است که او در پیش گرفته بود . در عین حال در یک فصل مشترک نیز به هم پیوند می خورند: یعنی غلیان و خروش محتوای آنها از زندگی مردم ساده و عامی که در پائین ترین طبقه جامعه جای می گیرند. صمد بعدها نیز در تمامی نوشته هایش ( چه در قصه، چه در تحلیل و بررسی و چه در ترجمه) همین محتوا را دنبال کرد و با الهام از توده، برای توده نوشت. بیشتر قصه ها و ترانه ها را از روستائیان می شنید و پادداشت می کرد.

ناهمگن بودن نحوه آموزش نظام پیشین با شرایط زندگی روستائیان به طور اعم و روستائیان آذربایجان به طور اخص صمد بهرنگی را وادار به نوشتن سلسه مقالاتی ساخت که بعدها با عنوان « کندو کاو در مسائل تربیتی ایران» به چاپ رسید. در این زمینه از زبان صمد می خوانیم:

« از دانشسرا که درآمدم و به روستا رفتم یکباره دریافتم که تمام تعلیمات مربیان دانشسرا کشک بوده است و همه اش را به باد فراموشی سپردم و فهمیدم که باید خودم برای خودم فوت و فن معلمی را پیدا کنم و چنین نیز کردم.»

این کتاب نیز سرنوشتی مشابه با سرنوشت دیگر کتاب ها ارزشمند آن زمان داشت. معیارهای حاکم امپریالیستی مانع از آن بود که میدانی برای عرصه این قبیل اندیشه ها و پیشنهاد های سازنده بوجود آورد. به همین دلیل مسئله شد و به بایگانی رفت.

صمد ضمن تدریس در روستا، کلاس ششم متوسطه را به پایان رسانید و وارد دانشکده ادبیات در رشته زبان انگلیسی تبریز شد. همچنین ترکی استانبولی آموخت، ولی هیچوقت حاضر نشد برای همیشه در شهر بماند. مجددا به روستا بازگشت و کار تدریس روستائیان محروم، را از سر گرفت. هم زمان با آن، نقد و مقاله نوشت. برای کودکان قصه نوشت. کتاب ترجمه کرد. فولکلورهای آذربایجان را جمع آوری کرد و زبان آذری را به ردیف کشید و برایش دستور نوشت. کتاب الفبایی هم آماده ساخت که روش تازه ای بود در جهت آموزش زبان فارسی به کودکان روستائی آذربایجان. قصه هایش را فقط برای کودکان می نوشت آن هم نه کودکان «اطو کشیده» و « عزیزدردانه»، بلکه مخاطب او همواره کودکانی بودند که محرومیت و فقر با گوشت و استخوانشان عجین شده است. قصه های صمد در محتوا ضمن بهره گیری از تمثیل و استعاره از زبانی ساده و روان برخوردار است. شخصیت های اصلی، همه در طبقه محروم جامعه ریشه دارند و تنفر صمد بهرنگی به نظام طبقاتی رژیم وابسته در لابلای جملات آثارش به وضوح محسوس است.

قصد نویسنده اندرزگوئی به کودکان نیست و سعی ندارد از آنان موجودی مطیع و توسری خور بار آورد، بلکه او یاد می دهد که علیه زورگو و ستمگر باید شورید و از اطاعتش شانه خالی کرد. در عین حال آموزش از خود گذشتگی، فداکاری، نادیده گرفتن منافع شخصی را فراموش نمی کند. بهرنگی هدفش این بود که کودکانی اندیشمند بار آورد تا جامعه ای اندیشمند بسازند. با شاگردانش رابطه ای دوستانه داشت و به راستی به آنها عشق می ورزید. به هر روستائی که می رفت کتابخانه ای درست می کرد و شاگردانش را به مطالعه عادت می داد. با پای پیاده در روستاها می گشت و برای روستائیان کتاب می برد. توصیه می کرد حتما کتاب های خوب را بخوانند. بعد درباره کتاب ها با آنها به بحث می نشست و حتی اگر این فرصت را به دست نمی آورد برایشان نامه می نوشت و طی آن با زبانی بسیار ساده، کتابها را بررسی می کرد.

همین روشنگری ها خود کافی بود تا خشم و وحشت رژیم فاسد شاه برانگیخته شود. ابتدا صمد بهرنگی را در تنگناهای بوروکراسی اداره فرهنگ قرار دادند: جریمه اش کردند. تبعیدش کردند. توبیخ اش نمودند و... ولی هیچکدام در روحیه استوار این شیقته واقعی مردم تزلزلی به وجود نیاورد. نگاه کنیم به نامه ای که برای برادرش اسد نوشته و در آن با بی اعتنایی به روش بوروکراتهای فرهنگی پوزخند زده است:

« مرا از آذر شهر به گاوگان فرستادند، 240 تومن از حقوقم کسر کردند که چرا در امور مسخره اداری دخالت کرده بودم. به محض اینکه به گاوگان رسیدم شروع به کار کردم. مثل یک گاو پر کار درس دادم. بعضی ها تعجب میکردند که چرا با این همه ظلمی که بهت رسیده، باز هم جانفشانی میکنی، این آدم ها فقط نوک بینی شان را میدیدند، نه یک قدم آن دورتر را. خودم را به گاوگان عادت دادم و بی اعتنا کار کردم ... سعی کن بی اعتنا باشی. اما نه اینکه کار نکنی و بیکاره باشی. ها! غرض رفتن است نه رسیدن. زندگی کلاف سردرگمی است. به هیچ جا راه نمی برد. اما نباید ایستاد. این که می دانیم نخواهیم رسید: نباید ایستاد . وقتی هم که مردیم، مردیم به درک!»

و به راستی که صمد هیچگاه نایستاد. وحشت نکرد از اینکه به آنچه می خواست ، نرسد. چراکه زندگی را «بی اهمیت» و « کلاف سردرگمی» می دانست. رفت، رفت و رفت تا ماهی سیاه کوچولوی خود را دنبال کند . و جلادان رژیم شاه با گستردن دام در بستر راهش، او را به «ارسی» فرستادند که ماهی سیاه کوچولو و دیگر «ماهیان» رفته بودند. غافل از اینکه صمد و صمدها با پیوستن به ارس، به هدفشان رسیده بودند. چه او و امثالش در موج های ارس پیچیدند، خروشیدند. به طغیان بدل گشتند. همچون سیل خروشانی در سراسر ایران جاری شدند و ستون امپریالیزم حتی برای یک مقطع بسیار کوتاه هم که شده به لرزه در آورند، در هم شکستند و خرد کردند.


یادشان گرامی باد.

 

برگرفته از:

http://www.javaan.net/honar/samad.htm

|+| نوشته شده توسط aetmad در شنبه 1385/10/16 و ساعت 0:3 قبل از ظهر | 
فوق العاده شاد
|+| نوشته شده توسط aetmad در چهارشنبه 1385/10/13 و ساعت 0:55 قبل از ظهر | 
یک فیلتر شکن جدید
|+| نوشته شده توسط aetmad در چهارشنبه 1385/10/13 و ساعت 0:16 قبل از ظهر | 
|+| نوشته شده توسط aetmad در یکشنبه 1385/10/10 و ساعت 10:56 بعد از ظهر | 
زندگی صدام حسین دیکتاتورسابق عراق
 28 آوريل 1937 در روستايي نزديك تكريت، شمال بغداد به دنيا آمد.
1957- به حزب بعث سوسياليست غيرقانوني پيوست.
1958- به جرم كشتن برادر همسرش – يك كمونيست – دستگير و 6 ماه زنداني شد.
7 اكتبر 1959- او كه از اعضاي گروه حزب بعث بود كه در بغداد به ژنرال عبدالكريم قاسم مرد نيرومند عراق حمله كردند در اين حمله مجروح شد. صدام كه پايش زخمي شده بود به سوريه و سپس به مصر گريخت.
8 فوريه 1963 – پس از شركت حزب بعث در كودتايي كه قاسم را سرنگون و به قتل رساند به عراق بازگشت.
30 ژوييه 1968 – در دوره رياست جمهوري احمد حسن البكر پسر عموي خود رييس امنيت داخلي عراق شد.
16 ژوييه 1979 – رياست جمهوري را از البكر تحويل گرفت و دست به تسويه وسيع در حزب بعث زد.
22 سپتامبر 1980 – نيروهايش را به ايران فرستاد؛ جنگ هشت سال طول كشيد.
28 مارس 1988 – عليه كردها در شهر حلبچه از سلاح شيميايي استفاده كرد و حدود پنج هزار غيرنظامي را كشت.
2 اوت 1990 – به كويت حمله كرد اما ائتلاف به رهبري امريكا پنج ماه بعد ارتش او را از كويت بيرون انداخت.
20 فوريه 1996 – دستور قتل دو داماد خود را صادر كرد كه به اردن فرار كرده اما پس از دريافت تضمين امنيت خود به عراق بازگشته بودند.
27 نوانبر 2002 – تحت تهديد «عواقب جدي» سازمان ملل، به كارشناسان تسليحاتي سازمان ملل اجازه داد به عراق بازگردند.
17 مارس 2003 – جورج بوش رييس جمهور كنوني امريكا به او 48 ساعت فرصت داد با كناره‌گيري از رياست جمهوري از عراق خارج شود. امريكا سه روز بعد تجاوز به عراق را آغاز كرد و روز 9 آوريل او را از بغداد بيرون راند.
22 ژوييه 2003 – قصي و عدي پسران صدام در درگيري با نيروهاي امريكايي كشته شدند.
13 دسامبر 2003 – هنگامي كه در حفره‌اي نزديك تكريت پنهان شده بود در شرايطي خفت‌بار دستگير شد.
اول ژوييه 2004 – براي اولين بار در دادگاه حاضر شد و اتهامات خود را در زمينه جنايات جنگي و نسل‌كشي رد كرد.
19 اكتبر 2005 – محاكمه صدام و هفت همدستش به اتهام كشتار 148 شيعه كه در روستاي دوجيل به او حمله كرده بودند ، آغاز شد.
اول مارس 2006 – اعتراف كرد كه دستور محاكمه 148 شيعه را داده بود كه سرانجام اعدام شدند اما تاكيد كرد كه دستورش قانوني بوده است.
4 آوريل 2006 – اتهامات تازه‌اي عليه او و 6 همدستش در ارتباط با كشتار بي‌رحمانه كردها در 88-1987 در شمال عراق مطرح شد.
19 ژوئن 2006- دادستان با اعلام اين كه وي در كشتار زنان و كودكان «هيچ ترحمي» نشان نداد خواستار مجازات مرگ او در مراحل پاياني محاكمه دوجيل شد.
21 اوت 2006- در ابتداي محاكمه دوم با فرياد كشيدن بر سر مسوولان دادگاه اتهامات جنايات جنگي و نسل‌كشي را حاشا كرد.
5 نوامبر 2006 – وقتي دادگاه نخست او را مجرم شناخت و به اعدام با چوبه دار محكوم كرد، به لرزه افتاد اما از زبان نيفتاد و از لفاظي دست بر نداشت.
26 دسامبر 2006- دادگاه عالي عراق ضمن رد تقاضاي فرجام او اعلام كرد وي بايد در طول 30 روز اعدام شود.
30 دسامبر 2006- صدام در 69 سالگي به دار آويخته شد.

منبع: آسوشیتدپرس
|+| نوشته شده توسط aetmad در یکشنبه 1385/10/10 و ساعت 9:44 بعد از ظهر | 
ترس شدید صدام قبل از اعدام
 صدام كه هزاران نفر را اعدام كرده بود ، هنگام اعدام از شدت ترس رنگ به چهره نداشت و مي‌لرزيد. مشاور امنيت ملي عراق گفت صدام مردي در هم شكسته بود. مي‌توانستيد ترس را در صورتش بخوانيد.
موفق الربيعي گفت اين صحنه سياه ورق خورده است. صدام رفته است. امروز عراق كشوري براي همه عراقي‌ها است و همه عراقي‌ها به آينده اميدوارند. ربيعي كه خود شاهد اعدام صدام بود، گفت صدام به شدت ترسيده بود. صدام حاضر نشد نقاب سياه روي صورتش كشيده شود.
معاون منشي مطبوعاتي كاخ سفيد نيز گفت بوش هنگام اعدام صدام در خواب بود و او را بيدار نكردند. مشاور امنيت ملي امريكا قبل از خواب به بوش خبر داده بود كه صدام در آستانه اعدام قرار دارد.
جورج بوش رييس جمهور امريكا گفت اعدام صدام نشانه پايان سالي دشوار براي مردم عراق و نظاميان امريكايي است و هشدار داد كه اعدام وي خشونت را در عراق متوقف نخواهد كرد.
به گزارش آسوشيتدپرس، با اين حال بوش گفت اين امر نقطه عطف مهمي در مسير تبديل عراق به دموكراسي است.
(از جام جم)
|+| نوشته شده توسط aetmad در یکشنبه 1385/10/10 و ساعت 9:37 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar